تخلیه روانی

یه نگاه به مسافتی که از خودم دور شدم میندازم،خیلی زیاده.نفهمیدم چطور انقد از خودم دور افتادم.دیگه کم کم میشم یکی دیگه، نه خودم اینی که هستم دوست دارم نه تو. چشمامو میبندم به چیزای بد فکر میکنم. به چیزای بد که فکر میکنم تصویر اون دختره ی عوضی و اون دختره ی عقده ای و اون پسر بچه هرزه و اون کارمند دورو و اون مردک رذل میاد جلو چشمم، همشون دور سرم حلقه زدن و دارن مغزمو در میارن میخورن. احساس میکنم اینا بودن که منو توی خودم کشتن. به چیزای خوب نمیتونم فکر کنم،چیزای بد نمیذاره که به چیزای خوب فکر کنم.ولی من دارم زورمو میزنم!سرم داره منفجر میشه. بالا سرم داد میزنن نمیتونی فرار کنی!میگن خودتو نزن به اون راه. دلم میخاد سرمو ببرم بذارم تو فریزر درشو ببندم بیام پتورو بکشم تا گردنم و خوابم ببره. از خواب که بیدار میشم همه چی یه جور دیگه شده باشه.من واقعا اونارو فراموش کرده باشم.آفتاب بیافته تو صورتم. سیاه و سفید نبینم دیگه.بتونم با آدما ارتباط برقرار کنم.بتونم خوب شم.خوب  ببینم.بتونم بتونم.


منبع این نوشته : منبع
چیزای ,بتونم ,میکنم